سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

از دست نگاهاش و مزاحمتاش خسته شده بودم...

روزای چهارم پنجمی بود که مشهد بودیم...

اون شب قرار بود یه برنامه ای توی حرم برگزار بشه و من به شدت حالم بد بود... از صبح فقط ترشک و لواشک و پاستیل خورده بودم(به علاوه آب انار و آب زرشک و سه تا بستنی... دوس دارم خب...مؤدب)

مسئول دوره که دید حالم خرابه گفت که برم هتل و استراحت کنم.

نذاشتم بچه ها باهام بیان... و خودم تنهایی راهی شدم.

تو کوچه پس کوچه ها در حال راه رفتن بودم... از اونجایی که حالم خیلی بد بود تصمیم گرفتم از یه کوچه که فکر می کردم میانبر برم تا زودتر برسم و بخوابم...

از اونجایی که بنده به شدت در زمینه پیدا کردن ادرس توانمندم و روزی نیست که تو خیابونی کوچه ای جایی گم نشم، با اون حالم اون وقت شب گم شدم...مشکوکم

از شدت درد دستم و به دیوار گرفته بودم و راه می رفتم و هیچ کس هم نبود به دادم برسه کوچه به شدت تاریک و ترسناک بود... فقط زیر لب خدا رو صدا می کردم...

از پشت سر صدای قدمای تندی رو شنیدم... سعی کردم تند تر راه برم... ولی اصلا نمی تونستم...دیگه چشامم داشت سیاهی می رفت...

یهو صدای آشنایی رو شنیدم.. خانم محمدی صبر کنین، منم... نترسین...

با عصبانیت برگشتم... 

تو اینجا چیکار می کنی واسه چی پشت سر من راه افتادی؟

حرفم ناتموم موند... دیگه نمی تونستم رو پام وایسم

ـ بخدا قصد مزاحمت ندارم... دیدم تنها اومدین و حالتون خوب نبود... میخواین ببرمتون دکتر؟

با لجبازی از جام بلند شدم...

ـ لازم نکرده شما دلت واسه من بسوزه... 

هتلو از دور دیدم... به شدت خوشحال شدم و سریع خودمو به اتاقم رسوندم... و اونم مثل جوجه اردک زشت پشت سرم راه فتاده بود... تا دم در اتاق پشت سرم بود...

برگشتم و با عصبانیت گفتم

ـ چیه نکنه می خوای بیای تو؟ شرمنده امروز خونمون واسه مهمونی مرتب نیست... یه روز دیگه تشریف بیارین

یهو رنگ نگاهش عوض شد، دیگه خبری از اون آرامش تو نگاهش نبود یه چیزی تو نگاهش بود که ترسیدم و رفتم تو در و بستم

ـ زبونت خیلی درازه جوجه... آدمت می کنم

از این تغیر ناگهانیش ترسیدم ولی کم نیوردم...

ـ جوجه خودتی و هفت جد و آبادت پسره ی بی شعور...

از پشت در خندید و رفت...

با درد دوتا قرص و یه چایی خوردم و خوابیدم...


[ شنبه 98/3/25 ] [ 6:53 عصر ] [ NAFAS ]

[ نظرات () ]

از شدت خستگی نمی دونستم باید چیکار کنم...

از اتوبوس متنفر بودم... دیگه داشتم کلافه می شدم...

با گوشیم ور می رفتم و بازی می کردم...

تا اینکه بلاخره مسئول دوره بلند شد و گفت: خانما وسایلتون و جمع کنین تا 10 دقیقه دیگه میرسیم...

با خوشحالی از جام بلند شدم و کیف و گوشی و هندزفریمو تو دستم گرفتم و اولیننفر از اتوبوس پریدم بیرون...

شاگرد راننده که از این حرکتم خندش گرفته بود، با خنده رو کرد بهم

ـ انگار از زندون آزادتون کردنا...

نگاهی به قیافش انداختم 23، 24 سالی داشت... یه دونه از اون اخم خوشگل وحشتناکامو کردم و اونم سریع لبخندشو خورد و به کارش مشغول شد.

(جوووون بابا ، جذبه  رو داشتینپوزخند)

سریع چمدونم و از دستش کشیدم و جلو جلو راه افتادم، تا هتل حدودا دو سه دقیقه راه بود. یهو مسئول دوره که یکی از این خانم مهربونا بود صدام کرد

ـ خانمم کجا میری با این عجله وایسا همه جمع بشن باهم بریم.

تا رومو برگردوندم منو شناخت... و با دستپاچگی گفت وای خانم محمدی شمایین؟ ببخشید تاریک بود نشناختم بفرمایید برید شما.

اخمی کردم..و محکم گفتم منتظر میمونم...

(پ.ن پدر من و مادرم هردو تو دانشگاهی که من درس میخونم کار میکنن یکیشون اونجا استاده و یکیشون کارمند واسه همین همه منو میشناسن.خیلی خنده‌دار)

یکم منتظر موندم تا بقیه دخترام اومدن... یهو یکی از پشت محکم کوبید تو سرم...

ـ جلبک خانم میمیری دو دقیقه منتظر وایسی تا من و این سه تا احمقم بیایم؟

نگاهی به صورت خشمگین و بامزه سلما انداختم... و باهم راه افتادیم...

همین که پامو توی اتاق گذاشتم دوش گرفتم و تا ساعت 10 صبح خوابیدم.

با صدای زنگ تلفنم از جام پریدم...

ـ ای خدا بگم چیکارت کنه دختر... نمی دونم اون بی صاحابو واسه چی دستت میگیری که یا آنتن نداره یا خاموشه... نمیگی نگران میشیم؟

ـ سلام مامان جان ببخشید توروخدا قرار بود رسیدم زنگ بزنم که خوابم برد.

بعد از کمی غر زدن مامانم قطع کرد...

بچه ها رو بیدار کردم و نشستیم به صبحونه خوردن...

کمی بعد در اتاق و زدن... یه پسر جوون پشت در بود...

در و باز کردم...

ـ بفرمایید؟

ـ سلام، ببخشید کلاس تا نیم ساعت دیگه شروع میشه تو سالن کنار رستوران... منتظرتونیم

اصلا حوصله نداشتم ولی رفتیم سر کلاس... میشه گفت جالب بود. حدود یه ساعت بعد کلاس تموم شد و ما قرار بود بریم حرم... 

با سلما ونرگس و آتنا رفتیم حرم... از بس تو راه مسخره بازی در آوردن سرم درد گرفته بود. نفری یه دونه پس گردنی حوالشون کردم و به راهم ادامه دادم...

روزها پشت سرهم میگذشت و بهم خیلی خوش میگذشت...

تنها چیزی که خیلی اذیتم میکرد رفتار عجیب همون پسری بود که اون روز اومده بود دم در اتاقمون... عکاس بود و سعی داشت خودشو بهم نزدیک کنه... یه جورایی کم کم ازش متنفر می شدم. از نگاهای یواشکیش و مراقبتاش و تعارفای الکیش حالم بهم میخورد...

سلما چندباری بهش تیکه پرونده بود که کمتر مزاحم بشه ولی خب باز همون کارا...

 


[ جمعه 98/3/24 ] [ 3:5 عصر ] [ NAFAS ]

[ نظرات () ]

کلافه دستی به موهام کشیدم... چتری هام بلند شده و باید کوتاه کنم... شایدم همینجوری خوبه... بهتره بذارم بلند تر  بشه... نمی دونم... کدومش بیشتر بهم میاد؟

مامان پوفی کشید و ضربه نسبتا محکمی توی سرم زد...

ـ بچه تو حواست به منه یا طبق معمول رفتی تو فکر و خیال

لبخند بزرگی تحویلش میدم که حرصی تر میشه...

ـ خب مگه بد میگم... این همه امتحان دادی، ازت مصاحبه گرفتن خب برو... ضرر نداره که...

لبخندی  به این پیگیر بودنش میزنم... از همون بچگی باید توی هر کلاس و دوره ای که برگزار میشد شرکت میکردم... ولی این دفعه نمی خواستم برم... شاید چون ده روزِ بود و تو یه شهر دیگه...

دلم نیومد ناراحتش کنم... مثل وقتی که سر انتخاب رشته دلم نیومد ناراحتش کنم... همونطوری که هیچ وقت رو حرفش حرف نزدم...

+ چشم مامان جان... میرم...

لبخندی از سر آسودگی زد... بازم او برنده میدان نبرد بود...مدرک داشتن

به مسئول دوره زنگ زدم و گفتم که نظرم عوض شده و شرکت میکنم... بعد از ده دقیقه تعارفات بیخودی و هندوانه های بزرگ بزرگ زیر بغلم گذاشتن بلاخره راضی شد که تلفن رو قطع کنه...خسته کننده

وسایلمو جمع کردم... مامان و بابا خیلی ریلکس داشتن ناهار میخوردن و من بالا و پایین میپریدم که دیرم شد... پاشین بریم... ولی انگار نه انگار که نفسی وجود داره...مشکوکم

بلاخره با بالا پایین پریدنای من این زن و شوهر محترم رضایت دادن و دل از سفره کندن...

سریع سوار ماشین شدم و توی راه هی غر زدم که دیرم شد... دیرم شد...

(پ.ن: اصلا هم دیرم نشده بود... فقط من به شدت وقت شناسم...مؤدب)

یکی از دلایلی که نمیخواستم به این دوره برم این بود که قرار بود با انوبوس بریم و من به شدت حوصلم سر میره...

از دانشگاه ما فقط پنج نفر قبول شده بودند و با همشون دوست بودم...

دور تا دور محوطه رو نگاه کردم... توی راه مدام مسخره بازی در میاوردم که الان دیر میرسیم و من مجبورم برم توی اتوبوس پسرا... وای چقدر کیف میده... اصلا شاید اتوبوس دختر و پسرا مختلط باشه... و پدر گرانقدرمم داشت حرص میخورد....قربونش برم کلی غیرتیه...

نگاهم افتاد به پسرا که حدودا 50 نفری بودن... کنار مامانم ایستادم و اشاره کردم به سه چهارتاشون که کنار هم وایساده بودن...

با شیطنت زیر گوشش گفتم: جووون مامان اینا رو نیگا چقدر جیگرن...

مامانمم قربونش برم کم نیاورد...

_ اره بابا خیلی خوبن...ببینم عرضه داری برام دوماد پیدا کنی...

بعد از توضیحات مسئول دوره سوار اتوبوس شدیم و برخلاف تصورم اصلا هم مختلط نبود...یعنی چی؟

کنار دوستام نشستم و از همون اول شروع کردیم به حرف زدن و خوراکی خوردن و شیطنت کردن...

ادامـــــــــــــــــــــــــه دارد...


[ یکشنبه 97/11/14 ] [ 7:22 عصر ] [ NAFAS ]

[ نظرات () ]

کف دست عرق کردمو مالیدم به لباسم...

بند بند وجودم میلرزید...

قلبم انقدر محکم میکوبید که قفسه سینم درد گرفته بود...

بعد از یه سال عشق پنهانی بلاخره تمام جرات و شهامت و البته حماقتم و جمع کردم و به اون شماره که چک کردن بازدید و پروفایلاش کار شب و روزم بود پیام دادم...

_ سلام...

بلافاصله تیک دومم خورد و تو جواب دادی...

+ سلام

مغزم قفل کرده بود... از خوشحالی... استرس... هیجان... این وسط غرور لامصبمم هی قلقلکم میداد که، نکن دیونه... منو له نکن... پا پیش نذار..وتحمل کن...

پوزخندی حواله غرور بی چاره کردم و به کارم ادامه دادم...

به گفت و گو با عشق جذابم...

ساعتها باهاش حرف زدم...

این وسط تنها هدف اون از حرف زدن با من این بود که هویت منو پیدا کنه و من فقط میخواستم با کسی که آرزوم بود، چند ساعتی وقت بگذرونم...

بعد از چند ساعت دل و زدم به دریا...

دل ترسوی عاشقمو زدم به دریا....

همه چی و گفتم....

از اینکه همیشه حواسم بهش بوده...

از دور تماشاش میکردم...

چکش میکردم... 

آرزوش میکردم...

اینکه....

اینکه دوستش داشتم...

اولش فکر کرد یکی از دوستاشم و سرکارش گذاشتم...

ولی بعد فهمید که من واقعا یه دختر دیونه و احمق و البته عاشقم...

همون شد که فکر می کردم...

گفت برو...

گفت من از هیچ دختری خوشم نمیاد...

گفت وقتتو با من هدر نده...

گفت من سنگم...

گفت و گفت و گفت...

گفت و من له شدم...

 گفت و غرور بیچارمو له کرد... شکست... خورد کرد...

گفت و من فقط سکوت کردم و طبق معمول اشک ریختم...

گفت و من نتونستم بگم که این چند وقته چه بر سر من اومده از عشقش...

نذاشت از گریه هام بگم...

نتونستم از عشقم بگم...

نتونستم بگم که لامصب... من احمقم قبل از این که عاشق تو بشم سنگ بودم... بی احساس بودم... ولی عاشق شدم...

حتی بهم فرصت نداد شانسمو امتحان کنم...

اجازه ندادم غرورمو بیشتر از این خورد کنه...

رفتم....

رفتم چه رفتنی...

یه هفته تو تب سوختم...

یه هفته تو بیمارستان مردم و زنده شدم و کارم فقط گریه بود...

شدم مرده متحرک... یک ماه تمام فقط سکوت کردم...

خانواده... دوستام.... اطرافیانم... فقط می خواستن بدونن دلیل این تغیر من چیه...

دختری که همه به شادی و خنده هاش می شناختنش...

بعد از اون یه ماه سیاه دوباره شدم نفس قبل...

شاد... خوشحال... بی احساس... بی احساس... بی احساس...

عشقشو دور ریختم...

خاطراتمو سوزوندم...

فراموشش کردم...

سخت بود ولی شدنی...

این وسط فقط یه دل شکسته موند و یه غرور له شده و یه دختر شاد که پای عشقش موند...

این اتفاق هر بدی که داشت باعث این شد که من مدیون دلم نباشم... الان می دونم که من تمام تلاشم و کردم ولی نشد...

 


[ جمعه 97/11/12 ] [ 12:33 عصر ] [ NAFAS ]

[ نظرات () ]

یواشکی نگاهت میکنم... زل میزنم به صورت مهربون و خوشگلت...

مثل یه فیلمبردار این دقیقه های کوتاه و تو ذهنم ثبت میکنم واسه روز مبادا... روزایی که نمی تونم ببینمت و دلم برات تنگ میشه... روزایی که ازم دوری...

کارم همینه تو همه این یه سال و یه هفته و یه روز کارم اینه که یا از دور نگاهت کنم و یا بهت فکر کنم...

توی تک تک لحظات زندگیم تو پررنگی...

تک تک لحظات زندگیم به تو فکر کردم... تنها دلخوشیم تویی...

مگه داریم از تو بهتر؟ مگه داریم از من عاشق تر؟ دیوونه تر؟

دیونگی یعنی همین که اجازه نمیدم کسی بهم نزدیک بشه چون خودمو به تو متعهد میدونم...

عشق جذاب من...

حتی حرف زدن با دیگران رو خیانت میدونم... خیانت به تویی که حتی یه دقیقه هم باهات حرف نزدم...

کاش بعضی چیزا نبود... کاش بعضی رسوم نبود تا میومدم صاف جلوت می ایستادم و زل میزدم تو اون چشای خوشکلت... 

میگفتم ببین آقا شدی همه زندگیم... شدی باعث دیونگیم... شدی دلیل نفس کشیدنام... 

شدی باعث حال و روز این دل وامونده که تا اسمت میاد شروع میکنه به لرزیدن...

فوقش میخندیدی به این حجم دیونگی این دختر... فوقش اخم میکردی به خاطر پررویی این دختر... 

ولی بهتر بود از این برزخی که توش دست و پا میزدم...

کاش میشد بفهمی تو این یه سال من چی کشیدم...

کاش میفهمیدی از دور عاشق بودن چقدر سخته...

کاش میفهمیدی عشق یه طرفه چقدر دردناکه...

کاش... کاش... کاش...

کاش میفهمیدی همه زندگیت بشه ای کاش گفتن چقدر سخته...

کاش جرات اینو داشتم غرورمو بذارم زیر پا و بیام بهت بگم چقدر دوستت دارم...

آقا... شدی باعث دیونگیه این دختر... شدی درد این دختر...

درمان شدن بلدی؟


[ چهارشنبه 97/6/28 ] [ 11:48 صبح ] [ NAFAS ]

[ نظرات () ]

   1   2      >