سفارش تبلیغ
صبا ویژن

با عصبانیت سوار ماشین میشم و در و محکم بهم می کوبم... مثل همیشه با خنده بهم نگاه میکنه

+نه عزیزم اینجوری در ماشین خوشگلم نمی شکنه محکم تر باید بکوبی

دهن کجی ای بهش میکنم و دست به سینه روی صندلیم میشینم...

چشمامو می بندم و به آهنگ گوش میدم. سعی می کنم حضور مهربونشو نادیده بگیرم...

+رسیدیم جوجه

هربار این صفت و از زبونش می شنوم قلبم یخ میکنه... این بارم... به روی خودم نمیارمو به پارک رو به روم نگاه میکنم... آروم و خلوته یه جای دنج برای قدم زدن....

با ذوق پیاده میشم...

خودشو بهم رسوند و بازومو گرفت... 

+خوبه نمی خواستی بیای و به زور آوردمت...

لبخند کم جونی به صورت همیشه خندونش میزنم و به سمت تاریکی میرم...

بعد از چند دقیقه باز سکوت و شکست...

+چته؟

با تعجب بهش نگاه میکنم...

ـ خل شدی محمد؟ سر ظهر من و آوردی تو این پارک که بپرسی چته؟

دستمو گرفت و نشوندم روی نیمکت خوشگل سبز رنگ...

+می دونی نفس... رابطه من و تو همیشه مثل دوتا دوست بوده... من همیشه تو رو محرم اسرارم می دونم...  نزدیک تر از یه خواهر زاده ای برام... تو مث همیشه نیستی... خوب نیستی.. دارم زجر کشیدنتو می بینم... دارم ذره ذره آب شدنتو می بینم... بگو جوجه... بگو چی شد جوجه کوچولوی شیطون شاد من اینجوری غمگین و افسرده اس؟

بغض به گلوم چنگ میندازه... همه چی مثل فیلم از جلو چشمام رد میشن... گره روسریمو شل میکنم تا یکم هوا بهم برسه...

_محمد... همیشه کنارم بودی... همیشه سنگ صبورم بودی... راز دارم بودی... 

اشک مزاحم و پس می زنم و بغضمو مثل همیشه قورت میدم...

_محمد همه چی خوب بود... روزای اول یواشکی دوسش داشتم ولی کم کم فهمیدم اونم دوستم داره... وقتی با یه شاخه رز قرمز اومد گفت دوستم داره رو ابرا بودم... پرواز میکردم... پسر خوبی بود... از همون خوبا که همه رو سرشون قسم می خورن و سرشون و پایین میندازن و میرن و میان و به کسی نگا نمی کنن... از اون پسر مغرورا... از اون غیرتیا...

قلبم با فکر کردن به گذشته قلبم محکم می کوبید... می دونستم طاقت این همه استرس و غصه رو نداره... می دونستم تیر کشیدناش بیخودی نیست...

_ علاقم بهش بیشتر و بیشتر میشد و قرار ازدواجم گذاشته بودیم... قرار بود تو همون روزا بیاد خواستگاریم و به قول خودش به بابام بگه بسه تا این جا شما زحمتشو کشیدین از اینجا به بعد خودم نوکرشم... 

سکوت کردم... سکوتم طولانی شد... محمد خیره شد بهم...

+نفس... چی شد؟ چی شد عشقتون؟ 

نفس عمیقی کشدم... قلبم به سوزش افتاده بود...

_ نامردی نکرد...با مامان باباش قرار گذاشتن بیان خونمون... گفت از روزی که بهت ابراز علاقه کردم تا الان 65 روز می گذره... میخوام گل رزقرمز بگیرم برات... دقیقا 65تا... ذوق کردم از محبت و احساسش... کاش اون روز جلوشو گرفته بودم... کاش بهش گفته بودم نمی خوام...

محمد با تعجب نگاهم میکرد... بغضم شکست و اشکام روی گونم می ریختن

_ وقتی فروشنده میره گلها رو حاضر کنه یه دختری سراسیمه میاد تو مغازه و میگه کمکش کنه... میگه مزاحمش شدن... وقتی داشته به پلیس زنگ میزده میریزن تو مغازه و باهم درگیر میشن... صاحب مغازه فقط یکم زخمی شد ولی چاقو مستقیم خورد به قلب مهربون...

دیگه نتونستم ادامه بدم... به هق هق افتادم و سوزش قلبم دو برابر شد...

محکم بغلم کرد و با بغض ارومم میکرد...

+جوجه کوچولوی من... چجوری تحمل کردی؟ چرا به هیشکی نگفتی؟ این همون خواستگاری نیست که مامان بابات میگن بدقولی کرد و نیومد؟

سرمو به نشونه مثبت تکون دادم

امروز درست 65 روز از رفتنش می گذره...

_ محمد بریم سر خاکش؟

اشکی که از گوشه چشمش می چکید و پاک کرد و دستمو گرفت...

+بریم

....

کنار خاکش زانو زدم...

نوشته های رو قبرشو لمس کردم... 65 روزه نیستی... آخرین شاخه رز قرمز و گذاشتم روی خاکت... 65 تا گل قرمز که همشون به جز این آخری پژمرده ان... نفسم به سختی بالا میاد و قلب و کتفم تیر میکشن...محمد دور تر وایساده کمی بهش نگاه میکنم... احساس می کنم اخرین باره می بینمش... دستمو روی قلبم مشت میکنم تا دردش کمتر بشه... اشاره میکنم محمد میاد جلو...

_این... این قطعه خالیه... میبنی؟ 

محمد دستپاچه دست سردمو توی دستاش میگیره... سریع تلفنشو در میاره و به اورژانس زنگ میزنه... ولی دیره... تو اومدی دنبالم... باهمون 65 شاخه گل رز... از رو حرکت لبات میفهمم اومدی منو با خودت ببری...

محمد داد میزنه و مردم جمع شدن... دستمو دراز میکنم...

محمد گریه میکنه... گریه نکن دایی جونم... گریه نکن... جوجه ات خوشحاله... خودمو میبینم... گلا رو میدی بهم و دستمو محکم میگیری... برای اولین بار دستامو توی دستات میگری...

چشمام روی هم می افته و همه جا تاریک میشه...


[ شنبه 97/4/30 ] [ 12:13 صبح ] [ NAFAS ]

[ نظرات () ]

<      1   2