سفارش تبلیغ
صبا ویژن

کلافه دستی به موهام کشیدم... چتری هام بلند شده و باید کوتاه کنم... شایدم همینجوری خوبه... بهتره بذارم بلند تر  بشه... نمی دونم... کدومش بیشتر بهم میاد؟

مامان پوفی کشید و ضربه نسبتا محکمی توی سرم زد...

ـ بچه تو حواست به منه یا طبق معمول رفتی تو فکر و خیال

لبخند بزرگی تحویلش میدم که حرصی تر میشه...

ـ خب مگه بد میگم... این همه امتحان دادی، ازت مصاحبه گرفتن خب برو... ضرر نداره که...

لبخندی  به این پیگیر بودنش میزنم... از همون بچگی باید توی هر کلاس و دوره ای که برگزار میشد شرکت میکردم... ولی این دفعه نمی خواستم برم... شاید چون ده روزِ بود و تو یه شهر دیگه...

دلم نیومد ناراحتش کنم... مثل وقتی که سر انتخاب رشته دلم نیومد ناراحتش کنم... همونطوری که هیچ وقت رو حرفش حرف نزدم...

+ چشم مامان جان... میرم...

لبخندی از سر آسودگی زد... بازم او برنده میدان نبرد بود...مدرک داشتن

به مسئول دوره زنگ زدم و گفتم که نظرم عوض شده و شرکت میکنم... بعد از ده دقیقه تعارفات بیخودی و هندوانه های بزرگ بزرگ زیر بغلم گذاشتن بلاخره راضی شد که تلفن رو قطع کنه...خسته کننده

وسایلمو جمع کردم... مامان و بابا خیلی ریلکس داشتن ناهار میخوردن و من بالا و پایین میپریدم که دیرم شد... پاشین بریم... ولی انگار نه انگار که نفسی وجود داره...مشکوکم

بلاخره با بالا پایین پریدنای من این زن و شوهر محترم رضایت دادن و دل از سفره کندن...

سریع سوار ماشین شدم و توی راه هی غر زدم که دیرم شد... دیرم شد...

(پ.ن: اصلا هم دیرم نشده بود... فقط من به شدت وقت شناسم...مؤدب)

یکی از دلایلی که نمیخواستم به این دوره برم این بود که قرار بود با انوبوس بریم و من به شدت حوصلم سر میره...

از دانشگاه ما فقط پنج نفر قبول شده بودند و با همشون دوست بودم...

دور تا دور محوطه رو نگاه کردم... توی راه مدام مسخره بازی در میاوردم که الان دیر میرسیم و من مجبورم برم توی اتوبوس پسرا... وای چقدر کیف میده... اصلا شاید اتوبوس دختر و پسرا مختلط باشه... و پدر گرانقدرمم داشت حرص میخورد....قربونش برم کلی غیرتیه...

نگاهم افتاد به پسرا که حدودا 50 نفری بودن... کنار مامانم ایستادم و اشاره کردم به سه چهارتاشون که کنار هم وایساده بودن...

با شیطنت زیر گوشش گفتم: جووون مامان اینا رو نیگا چقدر جیگرن...

مامانمم قربونش برم کم نیاورد...

_ اره بابا خیلی خوبن...ببینم عرضه داری برام دوماد پیدا کنی...

بعد از توضیحات مسئول دوره سوار اتوبوس شدیم و برخلاف تصورم اصلا هم مختلط نبود...یعنی چی؟

کنار دوستام نشستم و از همون اول شروع کردیم به حرف زدن و خوراکی خوردن و شیطنت کردن...

ادامـــــــــــــــــــــــــه دارد...


[ یکشنبه 97/11/14 ] [ 7:22 عصر ] [ NAFAS ]

[ نظرات () ]