سفارش تبلیغ
کمک به محرومان
کمک به محرومان

از شدت خستگی نمی دونستم باید چیکار کنم...

از اتوبوس متنفر بودم... دیگه داشتم کلافه می شدم...

با گوشیم ور می رفتم و بازی می کردم...

تا اینکه بلاخره مسئول دوره بلند شد و گفت: خانما وسایلتون و جمع کنین تا 10 دقیقه دیگه میرسیم...

با خوشحالی از جام بلند شدم و کیف و گوشی و هندزفریمو تو دستم گرفتم و اولیننفر از اتوبوس پریدم بیرون...

شاگرد راننده که از این حرکتم خندش گرفته بود، با خنده رو کرد بهم

ـ انگار از زندون آزادتون کردنا...

نگاهی به قیافش انداختم 23، 24 سالی داشت... یه دونه از اون اخم خوشگل وحشتناکامو کردم و اونم سریع لبخندشو خورد و به کارش مشغول شد.

(جوووون بابا ، جذبه  رو داشتینپوزخند)

سریع چمدونم و از دستش کشیدم و جلو جلو راه افتادم، تا هتل حدودا دو سه دقیقه راه بود. یهو مسئول دوره که یکی از این خانم مهربونا بود صدام کرد

ـ خانمم کجا میری با این عجله وایسا همه جمع بشن باهم بریم.

تا رومو برگردوندم منو شناخت... و با دستپاچگی گفت وای خانم محمدی شمایین؟ ببخشید تاریک بود نشناختم بفرمایید برید شما.

اخمی کردم..و محکم گفتم منتظر میمونم...

(پ.ن پدر من و مادرم هردو تو دانشگاهی که من درس میخونم کار میکنن یکیشون اونجا استاده و یکیشون کارمند واسه همین همه منو میشناسن.خیلی خنده‌دار)

یکم منتظر موندم تا بقیه دخترام اومدن... یهو یکی از پشت محکم کوبید تو سرم...

ـ جلبک خانم میمیری دو دقیقه منتظر وایسی تا من و این سه تا احمقم بیایم؟

نگاهی به صورت خشمگین و بامزه سلما انداختم... و باهم راه افتادیم...

همین که پامو توی اتاق گذاشتم دوش گرفتم و تا ساعت 10 صبح خوابیدم.

با صدای زنگ تلفنم از جام پریدم...

ـ ای خدا بگم چیکارت کنه دختر... نمی دونم اون بی صاحابو واسه چی دستت میگیری که یا آنتن نداره یا خاموشه... نمیگی نگران میشیم؟

ـ سلام مامان جان ببخشید توروخدا قرار بود رسیدم زنگ بزنم که خوابم برد.

بعد از کمی غر زدن مامانم قطع کرد...

بچه ها رو بیدار کردم و نشستیم به صبحونه خوردن...

کمی بعد در اتاق و زدن... یه پسر جوون پشت در بود...

در و باز کردم...

ـ بفرمایید؟

ـ سلام، ببخشید کلاس تا نیم ساعت دیگه شروع میشه تو سالن کنار رستوران... منتظرتونیم

اصلا حوصله نداشتم ولی رفتیم سر کلاس... میشه گفت جالب بود. حدود یه ساعت بعد کلاس تموم شد و ما قرار بود بریم حرم... 

با سلما ونرگس و آتنا رفتیم حرم... از بس تو راه مسخره بازی در آوردن سرم درد گرفته بود. نفری یه دونه پس گردنی حوالشون کردم و به راهم ادامه دادم...

روزها پشت سرهم میگذشت و بهم خیلی خوش میگذشت...

تنها چیزی که خیلی اذیتم میکرد رفتار عجیب همون پسری بود که اون روز اومده بود دم در اتاقمون... عکاس بود و سعی داشت خودشو بهم نزدیک کنه... یه جورایی کم کم ازش متنفر می شدم. از نگاهای یواشکیش و مراقبتاش و تعارفای الکیش حالم بهم میخورد...

سلما چندباری بهش تیکه پرونده بود که کمتر مزاحم بشه ولی خب باز همون کارا...

 


[ جمعه 98/3/24 ] [ 3:5 عصر ] [ NAFAS ]

[ نظرات () ]